تبليغاتX

BY: mohsen

Welcome to my weblog

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 11:37 | لینک ثابت |


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 11:27 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 11:18 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 11:9 | لینک ثابت |


      داستان عشق و  د يوانگی 

 

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک

ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد

که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه  از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!
 

بوسه یادت نره

نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 10:52 | لینک ثابت |


 
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 19:40 | لینک ثابت |


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 19:36 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 16:38 | لینک ثابت |


براي روز ميلاد تن من،
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي،
برايم جام سرمستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو،
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستي
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من

نمي خوام از گلهاي سرخابي،
برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار محبت،
به پايم اشک خوشحالي بباري
بذار از داغي دستهاي تنها،
بگيره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببيني آتش و خاکستر من
اي تنها نياز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پيرهني رنگ محبت،

اگه خواستي بيايي ديدن من
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من


 

نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 15:59 | لینک ثابت |

 

http://iran-lover.blogfa.com/